تبليغاتX
داستانهای رها




















داستانهای رها

داستان داستان و باز هم داستان


محسون نفس زنان خودش را به رادین رساند و دستش را به او تکیه کرد و گفت: - باید یه فکری به حال آسانسور کنی،من با این شکم نمی تونم از پله ها پایین بیام. رادین بوسه ای از زن خود که در 5 ماهگی بود گرفت و باور نداشت که در آن خیابان خلوت در ساعت 2 بعد از ظهر کسی آنان را ببیند اما دست بر قضا فرزاد در پشت ساختمان بلندی ایستاده بود و با حسرت محسون خود را می نگریست که اکنون در بطن خود کودکی را پرورش می داد که مال شخص دیگری بود،شخصی که فرزاد با دستان خود او را در آغوش محسون انداخته بود. روزها برای فرزاد به سختی می گذشت دیدن محسون در حالی که پیش شخص دیگری بود برای او جوری متناقض بود دیدن محسون حال و هوای دیگری داشت و بودنش درکنار رادین حال و هوای دیگر،مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا به تهران آمده و سپس تصمیم نهایی خویش را گرفت چمانش را بست و برای همیشه تهران را وداع گفت. هنوز شب نشده بود که فرزاد به خانه رسید به آرامی با کلیدی که به همراه داشت درب را گشود و دختر بچه ای را دید که همراه حاج خانم در حیاط راه می رفت و بازی می کرد،باورش نمی شد که این همان دنیا باشد..!درب را بست و وارد شد ابتدا حاج خانم پسرش را نشناخت اما جلوتر که رفت اشک از دیدگانش سرازیر شد و تکدانه پسرش را در آغوش فشرد و اشک شادی از دیدگانش چکید،دنیا که بیگانه ی تازه واردی را دیده بود زد زیرگریه و از صدای گریه ی او فرنگیس و فرزانه بیرون آمدند.فرزاد به خواهرانش نگریست،فرزانه شکمش کمی جلو آمده بود و فرنگیس هم کمی چاق شده بود اما هنوز نگاه پر از سوال خود را داشتند،فرزاد از مادر دل کند و به سمت دو خواهرش رفت و آنان را بوسید و همچنین کیهان و حسام را و بعد سراغ پدر را گرفت و فهمید به دلیل مریضی کمتر از خانه خارج می شود و همچنین خسته و افسرده است.از آنها جدا شد و خود را به پدر رساند و او را پیرتر از آن دید که در این یکسال اتفاق افتاده باشد،دست پدرش را بوسید و به او گفت برای همیشه پشش می ماند و از این به بعد حجره را خواهد چرخاند و سپس به حال رفت که طبق معمول فرزانه که عجول تر از همه بود گفت:
-      چه خبر داداشی؟چی شد اومدی؟ فرزاد نگاهی به شکم برآمده خواهر  خود انداخت و به یاد محسون افتاد اما خود را جمع و جور کرد و سپس گفت:
-      از آلودگی اون شهر لعنتی فرار کردم. نمی دانم که از صدای فرزاد دورغ می بارید یا چشمانش اما هر چه بود خواهرها را از ادامه ی حرف منصرف کرد. 

                                                                      1
 موقع بازگشت از خانه پدر رادین موضوع صحبت آنها بیش تر در مورد مهمانی آن شب بود که فرح به مناسبت حامله شدن عروسش گرفته بود و در آن بیش تر صحبت از تاریخ و نادر شاه بود تا بچه و تأکید روی اسم شاهرخ که محسون را به خشم آورده بود و در ماشین اخم کرده و فقط گاهی کنایه می زد که رادین با دلجویی گفت:
-      چته محسون؟از چی دلخوری؟مامان یه چیزی گفت.
-      نه رادین جان یه چیزی نبود،یه جور زنگ خطر بود.
-      کدوم زنگ خطر؟!
- منظور مامانت این بود که بچه باید پسر باشه وگرنه چرا نگفت شیرین،شیدا،شادی... همش می گفت شاهرخ!
-      خب اون حالا یه چیزی گفت. - حتما زن دادن مجدد تو هم یه چیزی بود و شوخی،خودم شنیدم شاهین این سومین زنشه و هنوزم پسر نیاورده و قراره طلاقش بده!
 - لطفا منو با اون مقایسه نکن،من آدم این نیستم که یه زن دیگه بگیرم.
-      اصلا برام مهم نیست.
- می دونم محسون جان من اصلا برات مهم نیستم لازم به یادآوری نیست خودم می بینم داری تحملم می کنی و سعی می کنی شکایتی نکنی. محسون آمد چیزی بگوید اما چشمان رادین او را از گفتن دروغ باز داشت و ترجیح داد سکوت کند.                      
              
                                                            2 
 حال خان عمو رو به وخامت بود و همایون و هومن را از نیویورک به همدان کشیده بود،مهرداد آرین نیز به همراه همسرش به همدان رفتند بودند تا از برادر عیادت کنند و در همین جا بود که خبر سقط جنین محسون به آنها رسید اما چون حال محسون خوب بود آقای آرین ترجیح داد پیش برادرش بماند چون که تمام دکترام برادرش را به دلیل سرطان کبد جواب کرده بودند.خان عمو بهانه ی محسون را می گرفت اما کسی جرأت نداشت از حال محسون برایش بگوید زیرا می ترسیدند حال او رو به وخامت رود اما مقاوت آنان و رادین بی نتیجه ماند و عمو و برادر زاده از حال هم با خبر شده و هر کدام به نحوی سعی می کردند خود را به هم برسانند که سرانجام محسون خود را به خان عمو رساند و لحظه ی دیدار این دو دوست صمیمی فرا رسید و هر کدام به نحوی اشک می ریختند.خان عمو که از اهمیت بچه در خانواده ی افشار آگاه شده بود نگران محسون بود و محسون نگران مرگ عموی عزیزش... دقایقی بعد اتاق از جمعیت خالی شد و خان عمو دست محسون را در دست گرفت و سپس گفت:
 - محسون جان باید یه حقیقتی رو قبل از مرگم بهت بگم... چون گمان نمی کنم بعد از من کسی باشه که از این حقیقت به تو چیزی بگه. محسون با اشک دستان خان عمو را فشرد و گفت: -      من فقط شما رو دارم خان عمو،نمی زارم تنهام بزارید! خان عمو دستان محسون را فشرد و گفت:
 - گریه نکن عسلکم،فقط خوب گوش کن!بعد از من تو رو به کسی می سپارم که درسته که اشتباه کرده اما بعد از من تنها اون عاشق واقعیه تویه،اگه توی زندگیت تنها شدی و کم آوری تو ور به او می سپارم چون می ترسم کسی آزارت بده. محسون که می دانست خان عمو از همایون حرف می زند گفت:
-      اما همایون... . خان عمو حرف محسون را برید  وگفت:
- منظورم من همایون نیست،من از کسی حرف می زنم که گمون می کرد با ازدواجش با تو تو رو بدبخت می کنه چون لایق تو نسیت کسی که سالهاست داره از دور زندگیتو نظاره می کنه و به پای اشتباهی که کرده می سوزه،محسون جان فرزاد با عشق از تو گذشت! محسون مات و متحیر به خان عمو نگاه می کرد که خان عمو گفت:
- ببخشش محسون او خیلی زجر کشیده،داره تاوان اشتباهش رو می ده. محسون سرش را روی سینه خان عمو گذاشت اما تپشی حس نکرد و سرش را که بلند کرد خان عمو را سرد و بی روح یافت......!                     
                                                           3
 فرح در عرض اتاق بالا و پایین می رفت و کورش افشار زیر چشمی او را می پایید که سرانجام به حرف آمد و گفت:
-      تو زیادی صبوری... اِ،یه کاری کن! آقای افشار سرش را تکان داد و گفت:
-      بچه که نیست فرح جان،چیکارش کنم؟ فرح نزد شوهرش نشست و در حالی که صدایش از خشم می لرزید گفت:
-      از اولش هم می دونستم این دختره بلد نیست بزایه!
-      آخه خانم،دنیا که تموم نشده دوباره حامله می شه.
 -      اگه نشد چی؟
-      حرف حساب شما؟
-      می گم بیا این رادین رو راضی کن یه زن دیگه بگیره.
-      مگه بچه ست بزنم توی سرش،می گه زنم رو دوست دارم.
-      خب این و نگه داره یکی دیگه هم بگیره.
-      به من برای چی می گی فرح؟خب به خودش بگو.
- شما پدر و پسر از اولش هم بی عرضه بودید،خودم درستش می کنم. فرح از اتاق خارج شد و آقای افشار با خودش گفت:«خدا عاقبت این دختر را به خیر کند.»                                       

                                                   4
 
فرنگیس دستش را روی شانه ی فرزاد گذاشت و گفت:
-      خیلی لاغر شدی داداشی،قبلا این شکلی نبودی! فرزاد لبخند تلخی زد و در حالی که سعی می کرد با ادا و اشاره دنیا را با خود آشنا کند گفت:
-      دختر کوچولوی شیطونی داری؟
-      این جواب من بود؟
 -      مگه تو سوال پرسیدی؟
-      لوس نشو فرزاد از اون چه خبر؟
-      ااااون؟!کدوم؟!
 -      پس نمی خوای حرف بزنی؟
 -      تو چی می خوای بدونی،بگو خیالت رو راحت کنم.
 -      از محسون چه خبر؟ - زندگی می کنه،با شوهرش خوبه،حامله ست و این روزها هم فارغ می شه.
-      تو تمام این مدت شاهد زندگیش بودی؟
 -      می شه گفت تقریبا. - چر با خود این کار رو کردی فرزاد،می بینی شکل یه مرده شدی نه جونی برات مونده نه شور و حالی آخه اینم شد زندگی بیا و یه زنی برای خودت بگیر.
-      تو فکر می کنی با زن گرفتن همه چیز حل می شه؟
-      چرا که نه،تو یه زن بگیر عواقبش پای من. - اما من نمی تونم آبجی،فکرم پیش محسونه تمام حواسم حالا هم که کنار توأم پیش محسونه فکر بچه ای که قراره شبیه اون باشه از گوشت و استخون اون باشه. - و البته یه مرده دیگه که تو نیستی فرزاد،تو نیستی... چرا باور نمی کنی؟
-      تنهام بزار می خوام بخوابم. فرزاد روی تخت دراز کشید و سرش را روی بالش گذاشت و یاد خاطرات محسون را در زمانی که با او دوست بود به خاطر آورد دیدن صورت ماهش،خنده هایش،اخم هایش،بوسیدنش و زمانی که با شوق نقاشی هایش را به او نشان می داد... آهی از سر عجز کشید و با خود فکر کرد اگر زمانی قبل اینکه عاشق محسون شود حکایتی چون سرنوشت خود می شنید،قطعا به آن فرد می خندید.                                   

                                                     5
مرگ خان عمو ضربه ی سختی برای محسون بود و همچنین از دست دادن کودکش و بی توجه ای خانواده ی همسرش قلب او را می فشرد و زخمی می کرد اما چاره ی دیگری نداشت و ناچار بود هر دو را به جان بخرد.اکنون 2 ماه از مرگ خان عمو گذشته بود و شنیده حقیقت در مورد فرزاد جسم و روحش را شکنجه کرده بود و او را از پای در می آورد،باور اینکه فرزاد به خاطر خودش از او گذشته است او را مردد و دو دل می کرد و زندگی با رادین را مشکل اما باید چه می کرد؟آیا باید به سراغ فرزاد می رفت؟با داشتن شوهر؟!نه امکان نداشت او چون گذشته او را تحقیر خواهد کرد! باید از رادین می گذشت؟با کدام بهانه؟به چه دلیل؟ از  جای خود بلند شد و به آشپزخانه رفت و از صفیه خانم خواست برایش چای درست کند و سپس به دوردست ها خیره شد،مدت ها بود نقاشی نکرده بود و دلش هوای نقاشی را داشت اما دستش توان کشیدن داشت آمد از جای برخیزد که تلفن زنگ خورد و صدای آشنا اما ناشناسی گفت:
 -      سلام بی معرفت،کجایی؟ محسون مکثی کرد تا صاحب صدا را بشناسد که ناشناس گفت: -      خوبه که شراره رو نمی شناسی!از بس که بی وفایی!
-      وای... تویی شراره؟
-      چیه؟باز منتظر کدوم ننه مرده ای بودی؟
-      مسخره نشو،چه خبر از خودت؟ - دوره ی ترشیدگیمون به سر رسید و دارم از دوران نقاهت خارج می شم.
-      جدی می گی؟
- شوخیم کجا بود،آقای دکتری پیدا شده دربست تعطیل که عشقش کشیده بدبخت شه اونم با شراره دربه در.
-      واقعا که حتما اون تعطیله.
-      واه!داشتیم محسون جون!زنگ زدم عروسی دعوتت کنم.
-      فرناز هم می یاد؟
- چی بگم والله،این فرناز ساده دل ما یه روز شنیدم شوهر کرد و رفت ایتالیا... بعد هم که دیگه خبری ازش نشد،گمون نکنم اگه هم بیاد ما بشناسیمش،بابام که رفته بود انگلیس می گفت یه سیاپوست دیده خیلی شبیه فرناز بوده حتما شوهرش سیاپوست در اومده و دودش گرفته فرناز و مادرش هم به تازگی می گفت نوه م سقط شده... حتما سوخته بوده طفلک ... نه؟
- باز تو شروع کردی شراره؟!ما که عکس شوهرش رو دیدم،طفلک سفید بود. - حتما ماسک گذاشته بود و یا شاید مثل این مایکل جکسون هست...! ای دل غافل نکنه طرف بترکه فرناز رو اعدام کنن؟!
 - ببین دکتر مملکت ما چه توفه ای رو سوا کرده!خدا به دادش برسه!
- خوبه خوبه،نه تو که خیلی خوبی اومدی عروس ندیده نادر شاه شدی؟
-      بس کن شراره از عروسی بگو!
 - عروسی خونه ی مادربزرگمه که بهاراز دیوار همسایه شون می رفتیم بالا انار می چیدیم آ،یادت هست؟
- بابا من یادمه،برای چی آبرومون رو می بری؟کسی اونجا نیست؟
- خیالت راحت اگه دکترم باشه دهن قرصه،یعنی اینکه دهن قرص شده.
-      شراره چیکار کردی با دکتر بیچاره؟
 -      هیچی میای می بینیش،فعلا کاری نداری؟من منتظرتم.
-      حتما،خداحافظ. محسون گوشی را گذاشت و خوشحال از این تحول نو گوشه ی تراس نشست و شهر نگریست و با خود گفت:«وقتی شادی این دود برایت زیباست اما وقتی غمگینی حتی با دیدن یک کبوتر زیبا هم خوشحال نخواهی شد.»                                  

                                                             6
فرزاد به اصرار فرزانه و فرنگیس به دیدن نرگس(دوست فرزانه که دوسالی از او کوچکتر و همسن فرزاد بود)،رفت که در حال خانه یشان مشغول سرگرم شدن با دنیا بود و از آنجا که خیلی وقت پیش فرزاد را می شناخت و دوستش داشت با دیدنش دست و پایش را گم کرد و به زحمت سلامی کرد اما فرزاد خونسردانه با او سلام و احوالپرسی کرد و در صندلی جای گرفت. قلب نرگس چون کنجشگ در چنگال کسی تند تند می زد و از دیدن چهره ی تکیده فرزاد از حرفهای فرزانه نسبت به وفادرای او نسبت به عشقش اطمینان حاصل کرد و از ته دل آرزو می کرد که مهرش به دل فرزاد بنشیند که فرنگیس رو به او گفت:
-      خب نرگس جون،ببخش تنهات گذاشتیم!دنیا اذیتت کرد؟ نرگس با لبخند گفت:
-      نه اینطور نیست،بچه ی شیرینیه. فرزاد به او نگریست و در دل گفت:«این دختر چرا اینگونه است!چرا صدایش این طور است؟چرا مثل محسون حرف نمی زند؟چرا مثل محسون نمی خندد؟این چه دختری است!»فرنگیس به پشت فرزاد زد و گفت:
- حواست کجاست داداشی؟می گم من و فرزانه داریم می ریم،حرفتون رو بزنید. فرزاد سری تکان داد و آن دو خارج شدند که نرگس رو به فرزاد گفت:
-      از تهران چه خبر؟ فرزاد سرش را برگرداند و چهره ی زیبای نرگس را دید که موهای بلوندش زیر روسری مشکیش بیرون زده بود و چشمان آبی و درشتش زیادی جلب توجه می کرد،به انتخاب خواهرانش خندید که قصد بردن دلش را داشتند اما خود را کنترل کرد و گفت:
-      شما چی می خوای بدونید؟ نرگس هول شد  وگفت:
-      هیچی،من فقط... . فرزاد حرفش را برید و گفت:
 - می تونم بدونم فرنگیس و فرزانه چی به شما راجع به تهران رفتن من و امروز گفتن؟ نرگس در حالی که از شرم صورت سفیدش گلگون شده بود گفت:
- من تقریبا همه چیز رو در مورد عشق قبلیتون می دونم،از همون موقع ها. فرزاد به نرگس نگاه کرد که با گوشه ی روسریش بازی می کرد و برای اینکه او راحت باشد به کنار پنجره رفت و پشت به او پرسید:
 -      کدوم موقع ها؟
- از همون موقع که توی کلاس زبان با فرزانه دوست شدم و درست همون موقع ای که شما عاشق محسون شدید.
 -      اونو دیدی؟
-      نه،فقط تعریفش رو شنیدم.
-      تو از من خوشت می یاد؟
نرگس همچنان ساکت بود که فرزاد رو به او برگشت و در حالی که نزدیکش می نشست گفت:
-      لطفا اگه براتون مهمم جواب منو بدید؟ نرگس با صدایی مرتعشی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت:
-      بله،درست همون اولین باری که دیدمتون.
-      چرا؟!
- نمی دونم،اما اون موقع فکر کردم تنها یه علاقه ست اما روز به روز بیش تر شد.
-      الان خوشحالی که محسون ازدواج کرده و من تنهام.
-      نه!نه!
- چرا خوشحالی اما این خوشحالی تو حالا برای من دردی رو دوا نمی کنه فقط اینکه می خوام بدونم حاضری این فرزاد داغون و از آب در رفته رو بپذیری؟
 -      آره مطمئنم،خیلی وقته که منتظر بودم از تهران برگردی.
 - پس چند روزی به من فرصت بده،می خوام خودم رو پیدا کنم،تازه از تهران اومدم و هنوز... .
- می دونم که حال و هوای محسون هنوز توی سرت،تا آخر عمرم اگه تو به خوای منتظرت می مونم. فرزاد لحظه ای درنگ کرد و به چهره ی نرگس نگریست و سپس از اتاق خارج شد.                                     
                                                              7
 فرح رابطه ی خود را با عروسش قطع کرده و به پسرش توضیح داده بود که تا دوباره حامله شدن مجدد او با او برنامه ای نخواهد داشت و سپس تصمیم خود را عملی کرد اما محسون آنقدر این روزها آشفته بود که اصلا متوجه ی این موضوع نشد و رادین که دوباره محسون را از خود دور دیده بود مقصر اصلی را مادرش می دانست و تصمیم داشت در اولین فرصت محسون را از ایران خارج کند و به شهر دیگری ببرد. رادین سه روز بعد به لندن برای خرید خانه رفت و محسون به مشهد رفت تا به عروسی شراره برسد و این روزها هر روز سر قبر عمو که به اصرار خودش او را در مشهدکه زادگاهش بود دفن کرده بودند،می رفت و با او صحبت می کرد و همایون هم از دور شاهد این عشق عجیب بین عمو و برادر زاده بود و از خدا می خواست صبر محسون را بیش تر کند. غروب همان روز محسون تصمیم خود را گرفت لباس پوشید و آماده ی رفتن به خانه ی حاج سراج شد به محله ی آنها که رسید سوار تاکسی شد تا  کسی او را نبیند،راننده از آینه نگاه مشکوکی به محسون انداخت و تعجب کرد که کسی با ظاهر او با خانواده ی حاج سراج ربطی داشته باشد،هر چند که حاج سراج جز خانوداه های مرفع محسوب می شد اما دخترانش هرگز به این شکل و شمایل در بیرون از خانه ظاهر نمی شدند.                           

                                                        8
 نرگس کنار دنیا نشسته بود و با او بازی می کرد اما بیش تر حواسش به فرزاد بود که محو تماشای تلوزیون بود اما دلش شور می زد و حس بدی داشت.حاج خانم نزد نرگس نشست و با خنده ای مرموز و چشمک پرسید:
-      خب نرگس جون از خواستگارات چه خبر؟ نرگس که خجالت کشیده بود آهسته گفت:
-      جوابشون کردم. فرزاد از شیطنت بچگانه ی مادرش خنده اش گرفته بود و می دانست که اگه نرگس ازدواج می کرد خیلی هم خوشحال می شد.اما به روی مادرش و نرگس برگشت و خندید اما نه از ته دل امروز بیش از پیش فکرش پیش محسون بود و می دانست که باید حالا زایمان کرده باشد،هر چه سعی می کرد نمی توانست به او فکر نکند مخصوصا که نرگس اصلا شبیه محسون نبود و دقیقا نقطه ی مقابل محسون بود اما تنها چیزی که فرزاد را قانع می کرد رضایت خانواده اش مخصوصا حاج سراج بود که عروس خود را پسنیدیده بود.زنگ ناگهانی درب فرزاد را از جای پراند و اضطرابی عجیب به دلش انداخت اما خود را کنترل کرد و گفت:
-      من باز می کنم. فرزاد از پله ها پایین رفت و درب را گشود و همان جا خشک شد،محسون هم دهانش از تعجب باز ماند و زیرا فرزادی که او می شناخت اینطور شکسته و افسرده نبود و موهای سرش سفید نشده بود،محسون در حالی که اشک می ریخت گفت:
-      می تونم بیام داخل؟ فرزاد کنار رفت و محسون روی تاب که پشت به محیط خانه بود نشست تا آرام گیرد. فرزانه با دیدن محسون آب دهانش را قورت داد و حاج خانم زیر لب چیزی گفت اما فرنگیس آرام بود و بیش تر فکر می کرد تا اینکه واکنشی نشان دهد و این تنها نرگس بود که در دل می گریست. فرزاد مقابل محسون زانو زد و گفت:
-      چی شده؟چرا گریه می کنی؟ محسون عصبانی یقه ی پیراهن فرزاد رو گرفت و گفت:
 - چرا به من دروغ گفتی؟چرا با احساساتم بازی کردی؟می خواستی خوشبخت بشم؟کو؟تو خوشبختی می بینی؟دارم توی اون زندان دیونه می شم! فرزاد که طاقت دیدن اشکهای محسون را نداشت با ناراحتی گفت:
 -      خواهش می کنم گریه نکن!من به خاطر خودت... . محسون حرفش را برید و گفت:
- تو به خاطر من،بدبختم کردی فرزاد من خیلی تنهام خان عمو... .
-      خان عمو چی؟!
 -      اون دیگه توی این دنیا نیست!
-      چی؟!خان عمو مرده؟
- آره،قبل از مرگش بهم همه چیز رو گفت اما کاشکی زودتر می گفت تا... . لحظه ای درنگ کرد و سپس با ترسی که در صدایش هویدا بود پرسید:
-      راستی تو ازدواج که نکردی؟!
-      در حال حاضر نه.
- چرا فرزاد من؟چرا؟برای چی من و خودت رو بدبخت کردی؟چرا آزارم دادی؟مگه تو منو دوست نداشتی؟ - اون موقع که من این کار رو کردم امکان ازدواجم با تو نبود!
 -      دلیل محکمی نیست برای بدبختی من!
 -      راستی بچه ت به دنیا اومد؟
 - از دستش دادم و حالا اونا منتظرن که دوباره بچه دار بشم بلکه پسر بیارم. فرزاد با شنیدن نام بچه صورتش داغ شد و حس کرد تب دارد طاقت شنیدن این حرف را از زبان محسون نداشت و از جایش بلند شد که محسون یا غیظ گفت:
 - تو تنهام گذاشتی،تو گفتی ازدواج کن،تو منو دستی دستی انداخت توی بغل رادین!
 - بسته محسون آزارم نده من الان هم تو رو دوست دارم اما تو شوهر داری.
- دارم عذاب می کشم همش کارهای اشراف منشانه،مهمونی اشرافی،غذای اشافی،خواب اشرافی... .
-      می شه بعضی چیزها رو انقدر جلوی من تکرار نکنی ؟
 - چیه هنوزم روی من غیرت داری؟من شوهر دارم آره دارم تو باعث شدی،تو سزاوار این غم هستی چون زندگی منو تباه کردی. محسون آمد از درب خارج شود که فرزاد گفت:
-      حالا با این حال و روزت کجا می ری؟
-      به همون جهنمی که ازش اومدم.
در همین موقع فرزانه به همراه نرگس خارج شد و با محسون سلام و احوالپرسی کرد که فرزانه با بدجنسی رو به نرگس گفت:
-      ما آخرهفته برای خواستگاری می یام. بعد نگاهی به محسون انداخت و گفت:
-      سلام محسون جون،معرفی می کنم این نرگسه؛نامزد فرزاد. محسون با تعجب به فرزاد نگریست و بر خلاف همیشه که حس می کرد اصلا آدم حسودی نیست اما بند بند تنش گویی از هم گسسته می شد و بدنش چون کوره ای داغ شده بود و تازه حال فرزاد را درک می کرد و تا آمد برود سرش گیج رفت که فرزاد بازوی او را گرفت و نرگس با گریه از خانه خارج شد و فرزاد چپ چپ به فرزانه نگرسیت که او به خانه برگشت و فرزاد رو به محسون گفت:
 -      وایستا می رسونمت. محسون با غیظ دستش را پس زد و گفت:
-      تو بهتره بری برای خواستگاری آماده شی. محسون در خم کوچه ناپدید شد و فرزاد به اتاقش پناه برد.                      

                                                              9
محسون به خانه که رسید اصلا حال  خوبی نداشت با اینکه می دانست فرزاد دو سال است برای او مرده اما با دیدن نرگس خودخوری می کرد و فکر اینکه حالا فرزاد کنار اوست و از او دلجویی می کند حالش را دگرگون می کرد،امروز عروسی شراره بود اما دل و دماغی برای رفتن نداشت و دوست داشت جوری قرار دیروز خود را با افسانه بهم بزند که درب اتاق باز شد و آقای آرین با خنده رو به دخترش گفت:
-      خوبی بابایی؟کی اومدی؟ محسون که پدر را ناآرام دید گفت:
 -      چی شده پدر؟نکنه حال زن عمو مرضیه خوب نیست؟ آقای آرین آب دهانش را فرو داد و گفت:
-      نه اون حالش خوبه بیا پایین ناهار بخوریم. محسون به اصرار پدر چند لقمه ای از غذا را فرو داد و سپس افسانه به دنبالش آمد تا هر طور شده برای چند دقیقه ای خود را  در جشن شراره حاضر کنند و کمی هم به شمیم سر بزنند.ساعاتی بعد آن دو وارد خانه ی مجلل شمیم شدند و افسانه آنجا را بیش از انتظار بزرگ و افسانه ای یافت و او هنوز نمی دانست که خانه ی دوست صمیمی اش محسون دو برابر این خانه و بسیار هم مجلل تر است.شمیم روی تخت بزرگی چون پرنسس ها دراز کشیده بود و دخترش نیز کنار دست مادرش بود و آن طور که به نظر می رسید هیچ گونه شباهتی با مادرش نداشت،شمیم با دیدن دو دوستش خوشحال شد و رو به محسون گفت:
-      تو چه طوری شاهزاده خانم؟ محسون لبخند تلخی زد و گفت:
-      خوبه،خدا رو شکر. شمیم با طعنه گفت:
 -      شنیدم بزگترین پنتاس شهر رو تو نشستی!این طور نیست؟ محسون که علاقه ای به گفتن این مورد نداشت با بی میلی گفت:
-      شاید این طور باشه. شمیم موزیانه لبخند زد و گفت:
 - شیوا ما به خاطر ازدواج شما افسردگی گرفته و خواستگاراشو جواب می کنه. افسانه با طعنه گفت:
-      مگه شیوای شما خواستگار هم داره؟ شمیم در حالی که ملافه را روی کودکش-تن ناز- می کشید بی توجه به حرف افسانه گفت:
 - می دونی که فرح خانم اول شیوا رو برای رادین در نظر گرفته بود که رادین تو رو دید و زیر قرارش با مادرش زد. افسانه با حرص گفت:
-      گفتن این چیزها محسون رو از پنتاس پایین می کشه؟ در همین موقع تلفن زنگ زد و چهره ی شمیم با شنیدن صدا و  خبر پشت تلفن به سفیدی گرایید و با مِن مِن گوشی را گذاشت و رو به محسون گفت:
-      راستی از رادین... چه خبر؟ محسون که اضطراب به دلش چنگ انداخته بود پرسید:
 -      چی شده شمیم؟ شمیم که هول شده بود گفت:
-      هیچی،هیچی،فقط اینکه شنیدم حالش کمی خوب نیست. محسون بی خداحافظی از جا بلند شد و افسانه در حالی که به دنبالش می دوید رو به شمیم گفت:
-      تو همیشه نحس بودی!                              

                                                            10
فرزاد گوشه ی اتاق کز کرده بود و راضی نمی شد امشب به خواستگاری نرگس بروند و حاج خانم مدام حرص می خورد و می گفت ما قرار گذاشتیم و در دل محسون را نفرین می کرد اما گوش فرزاد نمی شنید و تنها صدای گیرای محسون بود که گوش او را پر کرده بود،لحظه ای به آسمان نگاه کرد و گفت:«خدای من! آیا می شود باز من و محسون کنار هم باشیم؟آیا می شود به هم برسیم؟خدایا کمکم کن.»،در همین موقع زنگ تلفن به صدا در آمد و ساسان به فرزاد توضیح داد که رادین در اثر سقوط هواپیما در راه تهران به مشهد جان خود را از دست داده است و فرزاد را با دلهره تنها گذاشت.

                                                                     ادامه دارد.............   
    
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 14:7 توسط م.ف.رها| |


آخرين مطالب
» سال چهارم
» سال سوم
» 10 تا 20
» 9
» 6
» 3
» سال نو مبارک
» سال دوم
» 24 - 23 - 22
» سال نو مبارک

Design By : RoozGozar.com